سلام ، سلامی گرم وصمیمی که در یه ظهر گرم خرداد ماه تقدیم همه دوستان وخوانندگان دوست داشتنی این وبلاگ می کنم
بعد یه غیبت تقریبا طولانی
دوباره اومدم ، اما نمی دونم چی بنویسم . اونقدر حرف و سوژه برای گفتن دارم که نمی دونم از کجا شروع کنم اما فعلا اومدم تا از یه چیز دیگه حرف بزنم
یادمه خیلی سالها قبل وقتی خرداد می شد خیلی خوشحال بودم وروز شماری می کردم تا روز یازدهمش برسه ، اون موقعها تو همون حال وهوای بچه گونه دوست داشتم هرسال ۱۱ خرداد روببینم وباخوشحالی به همه اطلاع بدم وهمه شادی کنند و........
اما از وقتی که خودم رو شناختم دیگه این روز برام اون رنگ وبوی بچگی رو نداره
از رسیدن این روز تو دلم غم می شینه ، ![]()
انگار که قراره اتفاقی بیفته ، نمی دونم چه حسی بهم اخطار میده که بازم یه سال گذشت ، یه سال که بیهوده گذروندی !احساس یه سال بیهودگی وپوچ بودن تو وجودم رخنه می کنه !!!
ازاینکه یه سال ازدفتر عمرم دوباره ورق خورد وهیچ چیز به درد بخوری توش دیده نمی شه منو به اوج رنج بی حسابی می بره که هیچ درمونی براش نمی بینم
همش تو همچین روزی ، وقتی برمی گردم وبه پرونده یکسال گذشته م نیگا می کنم وهیچ نقطه ای که بتونه منو بهش دلخوش کنه نمی بینم بیشتر ازخودم متنفر می شم وآرزو می کنم تا دیگه همچین روزی رو نبینم
هرسال بارسیدن ۱۱خرداد ازاینکه یه شاخه دیگه به درخت عمرم اضافه می شه احساس انزجار شدیدی نسبت به آینده ای که معلوم نیست چی جوری باید بگذره ؟پیدا می کنم
بگذریم ![]()
ولی با ظاهری شاد وقلبی مالامال غم به استقبالش می رم و از خدای خوبم می خوام تا همونطور که به عمرم اضافه می شه ،بهم توفیق بده تا این عمر وزمانی که در اختیارم قرار می ده -که بزرگترین سرمایه هرانسان در زندگی دنیائیشه-رو درراه خدمت و عبادت و رضایت خودش به کار گیرم
چون خودش فرموده "من اگر بجای بنده خودم بودم به بندگان دیگر خدمت می کردم "
از همتون صمیمانه تقاضا می کنم برام دعا کنید
تا از سرمایه عمرم به نحو احسن استفاده کنم
ممنونم که به حرفام توی" روز تولدم" گوش دادید![]()
یاعلی