سال ۸۶ هم مثل همه این سالهای عمرم سپری شد ومن موندم با خاطرات پراضطراب وفراموش ناشدنیش .
سال ۸۶ رو با پسرم ابوالفضل که ۶ماهی بود که قدم به زندگیمون گذاشته بود وتواین ۶ماه جز غم وسختی مریضی وبستری شدن در بیمارستانهای مختلف چیزی حس نکرده بود،شروع کردیم .هرجا که برای عید دیدنی می رفتیم همه فقط آرزوی سلامتی برای بچه م می کردند ومن تو دلم می خندیدم چون اون رو امری محال می دیدم
از ۱۲فروردین دوباره بیمارستان رفتنهای ما شروع شد.تا۱۴ خرداد که از بیمارستان بقیه الله مرخص شدیم ومن با استرس برگشتم که شاید چندروز دیگه برمی گردم بیمارستان ..
.دربه دری.....مریضی بچه .....رفتن به بیمارستان ومطب وآزمایشگاه ...دیگه حس وحالی برای زندگی کردن برام نذاشته بود تا اینکه به سرم زد بریم به یه روستای دورافتاده پدریم...مدرسه محل رو اجاره کردیم ویک ماه اونجا به معنای واقعیش زندگی کردم .توی اون آب وهوای خوش ونبودکمترین امکانات هم برای من بهترین روزها بود .هم خستگی بیمارستان نشینی از تنم در اومد وهم تجدید نیروئی کردم برای بستری شدن دوباره....باشروع ماه مهربرگشتیم خونه ومن تولد ابوالفضل رو گرفتم ودرست درروز۴مهرما ه راهی بیمارستان شریعتی شدم تا آخرین وتنها راه موجود برای سلامتی فرزندم رو امتحان کنم
بیمارستان شریعتی بخش پیوند مغز استخوان اطفال اتاق۷ ۰۶.....جائی بودم که به شدت ازش وحشت داشتم وهمیشه فرار می کردم اما نمی دونستم که باید برخواسته قضا وقدر گردن نهاد .اما برخورد بسیارخوب پزشک معالج پرستارا منو کمی دلگرم کرد ..
.روز۱۵مهربعد از شیمی درمانی عمل پیوند انجام شدوبعد از چند روز عوارض شدیدپیوند ونگاه ناامیدانه دکتراوتشنج ومرگ تقریبی بچه منو کاملا از زنده موندنش ناامید کرد .....ومن غافل بودم که درچه بوته امتحانی گرفتارشدم وخدای مهربون من چگونه نظرش رو همچنان بالای سرمون نگه داشته ....
روز۳آذر ماه بعداز۶۰ روز بارضایت کامل دکتر مرخص شدیم درحالیکه هنوز دهان تعجب خیلیها باز بود وخیلیها ناباورانه نگاه می کردن که این بچه چه جوری بااون شرایط سخت ،جون سالم به در برد....ومن موندم وخدای من..........
بعدچندماه که از بیمارستان مرخص شدیم بالاخره به شهرم وخونه م برگشتم وگرچه هنوز مراقبتهای پزشکی ادامه داره وبقول دکترا۶ماه از زندگی عادی وهم سن وسالاش عقب افتاد اما به لطف خدا روز به روز حال بچه بهتر میشه ....
ومن تو عید پارسال هیچوقت فکر نمی کردم که دعای همه که می گفتن ((ایشالله عید سال بعد با سلامتی بچه ))نوروز سال۸۷روبا بهبودی حال ابوالفضل پشت سر بذارم..
وخدا می دونه عیدسال۸۸با چه شرایطی باشم...
باعلی