خدا ابولقضل رو دوياره هديه داد..اگرچه نه كامل و سالم ولي نفس كشيدنش هم برامون غنيمته...هنورم روزنه اميديست براي شفاي كاملش اگر چه دير ولي شاید ممكن...
التماس دعا يازهرا
سلام..من خواهر سایه هستم(خادم الزهرا)...به گفته خواهرم اینبار من براش مینویسم...چوم خودش به اینترنت دسترسی نداره...به خاطر اینکه ابوالفضل بیمارستان بستری شده...فردا(۱۵مهر)پیوند مغز استخوان داره..آخرین و تنها روزنه امیدمون...براش دعا کنید...این چند خطم از وبلاگ خودم گلچین کردم در مورد ابوالفضل پست زدم...
نمي دونم تا حالا چند روز از عمر کوتاهش تو بيمارستان بود وچند روز خونه ولي ديگه مادرش تحمل نداره...سخته برا مادر که ببينه بچش مثل شمع آب ميشه...سخته برا مادر که ببينه تنها اميدش اسير درده...سخته برا مادر که ببينه بدن کوچيک بچش سوراخ سوراخ ميشه...سخته برا مادر که ببينه کل بدن بچش کبود شده..سخته برا مادر که گريه وضجه بچشو بشنوه ونتونه آرومش کنه...سخته برا مادر که ببينه بچش تو تب ميسوزه ونتونه تاب بياره...سخته برا مادر که دکترام ندونن بچش موندنيه يا...سخته برا مادر که هرشب شاهد شب بيداري وبيتابي بچش باشه که از درد به خودش ميپيچه...سخته برا مادر...ديدنش آسونه وگفتن آسونتر ولي طاقت مي خواد ببيني بچه از درد جسمش گريه ميکنه و مادر از درد روحش...طاقت مي خواد ببيني بچه از درد تنش ضجه ميزنه و مادر از درد پاره تنش...طاقت مي خواد ببيني بچه از درد درون به خودش ميپيچه و مادر از درد بيرون...طاقت مي خواد ببييني بچه با زبون گريه ازت کمک بخواد و مادر با زبون اشک استمداد بخواد...طاقت مي خواد..........نمي دونم چه مصلحتي پشت اين ماجراست ولي اينروزا بهترين محک برا خواهرم بود...قطره اي از صبر زينب...ديد و شکر کرد...اشک ريخت و شکر کرد...ناليد وشکر کرد...ضجه زد و شکر کرد...ثابت کرد که ميتونه صبور باشه و بود...ثابت کرد ميشه تو مشکلات خنديد و خنديد...ثابت کردميشه يه مصلحت خدا اميدوار بود وهست ...ثابت کرد ميشه به لطف ائمه توسل کرد وکرد...ثابت کرد...
اين شبا چشم اميد خيليا به لباي من و شما دوخته شده كه مبادا از ياد ببريشون...واين روزا دل من اسير يه بيمار شده...يه بيمار كوچولو درست شب بعد از تولد يك سالگيش به اين اميد دوباره روونه بيمارستان شده كه اينبار طلسم درد بي درمونش شكسته ميشه و بالاخره با پيوند مغز استخوان پرونده چله نشيني بيمارستانها رو برا هميشه مختومه ميكنه...تاحالا ديده بودم جانبازهاي شيميايي رو تو اتاق ايزوله نگه دارند و با شيمي درماني معالجه كنن ولي نديده بودم يه بچه شيرخوار هم مهمون اين اتاقها بشه...سخته برامون...دعا كنيد تنها روزنه اميدمون خاموش نشه...فرداچشم اميدمون به دستاي تمنا دوخته شده...
این مطلبم بخونید بد نیست...تجربه یه شب بودنم توی بیمارستان پیش ابوالفضله..امیدوارم دیگه تکرار نشه...