تبليغاتX
:: سایه ی تنهایی ::
هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه هیچیم
بسمک یا عزیز

هرسال وقتی ۱۱ خرداد می شد .گرچه احساسم متفاوت بود اما دوست داشتم همه این روز رو به یادشون باشه وبهم تبریک بگن .  بهترین شادیهام  همون در کنار خانواده بودن بود ومن هم به همون راضی بودم اما ......امسال 

۱۱خرداد تک وتنها گوشه بیمارستان .از مریض کوچولوئی پرستاری می کردم که هنوز طعم زندگی خوب وشیرین رو تو این دنیا نچشیده و از وقتی چشم باز کرده همش سرم وسوزن ودارو وبیمارستان ورگ گیری و.....این چیزا رو دیده 

۱۱خرداد م  امسال پر بود از نگرانی ، ناراحتی،استرس، گریه ،

۱۱خرداد چشمم به راه دیدن خانواده بود که در راه بودن تا برای ملاقات بیان و گوشم به زنگ تلفن تا خواهرام زنگ بزنن ......

۱۱خرداد درتب وتاب کودکم بودم که از تب می سوخت و از من هیچ کاری جز دعا بر نمی اومد 

۱۱خرداد رو فقط درساعات ملاقات با خونواده بودم ووقتی همه می رفتن چشمان خیس من دوباره به صورت تبدار دلبندم خیره می شد واز چشمام بارون اشک بود که می ریخت 

۱۱خرداد با غمی سنگین از بیماری جگر گوشه ام درحالی سپری کردم که برای ناراحت نشدن مادرم  فراوون خندیدم .

خندیدم تاکسی نفهمه چی تواین دل آتیش گرفته م می گذره 

خندیدم تا با خنده من همه بخندن واینطور فکر کنن که دنیا هم یه روزی به من خواهد خندید

وقتی ۱۱خرداد تمام شد فکر می کردم آیا می شه سال بعد تو همین روز درکنارهمه خانواده تو خونه خودمون ابوالفضلم اولین نفری باشه که بهم تبریک می گه؟

یاعلی  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 4:46 بعد از ظهر  توسط سایه  |