هوالحکیم
مدتی بود که بیکار بودم .هیچ اتفاق خاصی نمی افتاد . یه شب خواب دیدم با حاج خانم رحمانی رفتیم یه جائی ومن پیش یه شخصیت مهم ومحبوب کشوری داشتم از ایشون گله می کردم .
و .........
صبح 5شنبه بود .تازه از خواب بیدار شده بودم که حاج خانم زنگ زد وگفت که کلاسهای سطح 2 شروع شد واز شنبه باید بیای سر کلاس !!!!خیلی از خودم ذوق در وکردم
..اصلا باورم نمی شد که به این زودی خوابم تعبیر بشه .حدود 6ماهی منتظر این کلاسها بودم
و حالا دیگه یه مرحله از برنامه هام مشخص شد .....هنوز چند ساعتی نگذشته بود که از هلال احمر زنگ زدند وگفتند که یه مسابقه استانی قراره برگزار بشه و یه اردوی سه روزه باید برید همراه با کلاسهای آموزشی!!!!!مونده بودم .لجم گرفته بود .آخه اینهمه انتظار این کلاسهارو کشیده بودم .حالا که جور می شه اینجوری؟ پشت هم وتو یه موقعیت زمانی بد !!!!![]()
خلاصه تصمیم گرفتم برم اردو . فکر می کردم این اردو هم مثل همایش چندوقت قبله وکلی چیز یاد می گیرم . کلاسهای سطح 2 هم پیش نیاز بود ومن فعلا احتیاجی به این کلاس نداشتم
وفقط توی امتحان ورودی شرکت می کردم برام بس بود ......
روز شنبه ساعت 4 بعداز ظهر با 3نفر از بچه های هلال احمر رفتیم اردوگاه ...شب بود که رسیدیم وقتی پامو تو اردوگاه بادله گذاشتم یاد اردوهای دوران دبیرستان افتادم
.اون موقع اینجا پاتوق اردوهای استانی بود . اصلا جاده شو ما صاف کردیم .اون موقع که ما می رفتیم تازه تاسیس بود حتی آب آشامیدنی هم نداشت وبرامون از شهر با تانکر آب می آوردن . موقع غذا باید قابلمه بدست می رفتیم توی صف و غذای اتاق رو می گرفتیم و توی اتاق بین بچه ها تقسیم می کردیم چه هیجانی داشت
آه یادش بخیر
الان اردوگاه خیلی تمیز شده بود . تو اتاقها تخت گذاشته بودن !!. سلف سرویس مجهز ! سالن آمفی تئاتر وهزار امکانات دیگه ![]()
تو همین افکارم غرق بودم که خانم طالبی رو دیدم .مشهد همسفر بودیم .خوش وبشی کردیم و رفتیم تو اتاقمون . من هم یه تخت گوشه اتاق گرفتم و تاموقع شام خوابیدم . بعد از شام برنامه افتتاحیه بود .تازه اونجا فهمیدیم که این اردو منطقه ای برگزار شده وغیر از استان ما که میزبان هستیم 5تا استان دیگه هم هستن
. دچار استرس شدم . اصلا آمادگی یه مسابقه منطقه ای رو نداشتم
.
صبح یکشنبه کلاسهای آموزشی شروع شد وتازه متوجه شدم که ای دل غافل ......تو رشته ما اصلا کلاس آموزشی ندارن وما فقط برای مسابقه اومدیم .تازه مسابقه ماهم فقط در حد استانی بود واستانهای دیگه توی این رشته اصلا شرکت ندارن !!!!!آروم شدم ![]()
بعد از میان وعده مسابقه ما در کمال غربت و مهجوری برگزار شد
.کیفیت مسابقه در حد بالا نبود ومن باهمون حساب سر انگشتی قبل از مسابقه فهمیدم که رتبه می آرم
چون افراد مطرح استانی نبودن وجابرای اول شدن من بود ...مسابقه مون تمام شد ومن که نفر یکی مونده به آخر بودم فهمیدم که اول می شم و همینطور هم شد
.
وقتی برای گرفتن میان وعده داشتم می رفتم پسر عمه م رو دیدم خوشحال شدم . می گفت از طرف صدا وسیما اومده تا فیلم بگیره .بهش گفتم تا موقع برگشتن منو برسونه شهر تا از اونجابرگردم خونه . آخه دوروز اگه می موندم از کلاسهام عقب می افتادم . حوصله علافی رو هم نداشتم . با موبایل پسرعمه هم زنگ زدم خونه . بعد از ناهار دیدم پسر عمه م با همکارشون سوار یه موتور سیکلت شدن ورفتن
. منو بگو که فکر می کردم اونا ماشین دارن ومن تا شهر می تونم برم .![]()
خلاصه موندگار شدم . بعد از ظهر تو کلاس چادرزنی بچه ها شرکت کردم . خیلی باحال بود . نحوه زدن چادر و جمع کردن برام خیلی جالب بود مخصوصا با مسابقه تایم که گذاشتن ....کلی خندیدیم
. ولی خودمونیم !کارهای امدادی هلال احمر علاوه بر منفعتی که داره خیلی جذابه
موقع غروب بود که بچه های استان ما و گلستان مسابقه طناب کشی گذاشتن !!! یه شور وهیجانی تو اردوگاه بپا شد که نگو .صدای جیغ وداد
و تشویق بچه ها کل فضای اردوگاه رو پر کرد .
بعد ار شام
(که بچه ها با اون جوک کتلت که گفته بودن وحرفای زیرلبی و....مارو از شام خوردن انداختن ) هم یه برنامه متنوع داشتن .که از بس خندیده بودم اشک از چشمام جاری شده بود . بچه ها قرار بود که بعد از برنامه بقول خودشون ( اکس پارتی راه بندازن )
که از بس خسته شده بودن نیومده خوابیدن .....منم ته دلم کلی خوشحالی در وکردم
.
صبح دوشنبه هم کلاسها برقرار بود اما من نرفتم .تنها تو محیط اردوگاه بودم ویه صفائی می کردم با تنهائیم ... کارم شده بود گوشه آسفالتها راه برم و از صدای خش خش برگها زیر پام لذت ببرم
. از بچگی یادمه اینکار رو خیلی دوست داشتم . وپائیز رو برای همین دوست داشتم و دارم . یه حس خوشی داشتم . صدای قریچ قریچ برگها تو اون سکوت محض منو تا دنیای رویاهام همراهی می کرد . هوای پاک وتمیز وکمی سرد هم باعث می شد این فضا رویائی تر
به نظر برسه .گاهی هم روی یه صندلی تو فضای سبز می نشستم ومی نوشتم .
همیشه نوشتن تو این مواقع لذت بخش ترین کار برام بود .
.محیط اردو گاه تقریبا یه محیط جنگلی بود .اصلا مشخص بود که از بریدن درختهای جنگل چنین فصای دل انگیزی رو بوجود آوردن .یه گوشه اردوگاه هم پر بود از درختهای جنگلی که لابلاش چندتا صندلی گذاشتن . که جون می دادبرای تمدد اعصاب وتقویت روحیه .......![]()
![]()
![]()
بعداز ظهر هم که امتحان بچه ها بود . فاصله بعد از امتحان تا شام هم .بچه ها حسابی ترکوندن
. من یه گوشه نشستم و کتاب می خوندم .اما اونقدر سر وصدا می کردن که اعصابم رو خورد کردن . نمایشهای مسخره و کف وجیغ و شلوغ بازی
. انگار هرچی نیروی جوونی داشتن باید تو اتاق خالی می کردن ....بعد از شام هم برنامه اختتامیه بود .. قبل از برنامه آقای ساداتی رو دیدم
. خیلی ذوق زده شده بودم .چند سالی می شد که ندیده بودمشون . ![]()
جلو رفتم سلام کردم .با کمال تعجب دیدم منو شناخت . اصلا باورم نمی شد .ما چند سال پیش توی اردوهای راهیان نور باهم بودیم ومن افتخار همسفری با ایشون رو داشتم . درست از همون آخرین اردو بود که ایشون منتقل شده بودن مشهد ومن دیگه ندیده بودمشون
. حالا بعد از چند سال با وجود مشغله های فراوونی که داشت هنوز هم منو می شناخت واز خاطرات اون اردوهاچیزی رو از خاطر نبرده بود . خیلی مسرت بخش بود برام . چند دقیقه ای باهم حرف زدیم و از وضعیت زندگی و شغل و چیزای دیگه صحبت کردیم .وتو این اردو تنها چیزی که برام به عنوان خاطره این سفر موندگار شد . مراسم اختتامیه هم برگزار شد ومن بعنوان نفراول
رشته خودمون انتخاب شدم وجایزه گرفتم .
صبح سه شنبه هم برگشتیم شهرمون
...
. توراه برگشت داشتم فکر می کردم .که چندوقت پیش که رفتیم همایش چقدر خوشحال بودم برای رفتنش گرچه کلی چیز یاد گرفتم وواقعا هم مفید بود وبه اصطلاح استفاده وسود باطنی برام داشت اما موقع برگشت چقدر هم من وهم همسفرام ناراحت بودیم که رتبه نیاوردیم ودست خالی برمی گشتیم شهرمون ......اما برای این اردو اصلا خوشحال نبودم که می رم و بدون هماهنگی و انتظار قبلی رفتم وتوی کل اردو هم کار مفید وبهینه ای انجام ندادم و هیچی هم بر اطلاعاتم افزوده نشد .اما موقع برگشت هم من وهم همسفرام خوشحال بودیم که برای شهرمون داریم با دست پر برمی گردیم و با افتخار ...........![]()
نتیجه اخلاقی این که :
« انی اعلم مالا تعلمون »
باشد اندر پرده بازیهای پنهان ، غم مخور
یاعلی