تبليغاتX
:: سایه ی تنهایی ::
هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه هیچیم

بسمک یا خالق کل مخلوق

بعد حدود سه هفته بازم اومدم البته ایندفعه با یه بغل خاطرات ، اگه حوصله دارید بخونید واگه نه که حوصله به خرج بدید وبخونید

۱-مشهد که( ایشالله همه قسمتشون دوباره وسه باره ....) بشه ، زیاد هم خوش نگذشت . استرس مسابقات و کم بودن زمان و یکدست نبودن بچه ها و... همه عواملی بود که نذاشت بهمون خوش بگذره اما همون یه باری که رفتیم حرم به همه اینها می چربید. کلی عشق بود وصفا ، با کلی مشکلات و موانع و باتشنگی زیاد یه زیارتی نصیبمون شد که فکرکنم به همه زیارتهائی که تا حالا داشتم برتری داشت

آشنائی با چند تا دوست خوب هم از برکات این سفر بود :"ثریا" که اولش با هم رقیب بودیم ولی بعدش دوستیمون اوج گرفت . "راضیه" که بهم یه عطر حرم یادگاری داد وهنوز هم با بوش مست می شم . "نجیبه" که گرچه از قبل می شناختمش ولی تخصصش توی تغذیه زبونزد بود ." اعظم "که تازه نامزد کرده بود ویه خرج حسابی روی موبایلم انداخته بود"شمسی "که معروف به اردل شده بود." آهو" که خیلی زحمت کشید برامون و"مهدیس" دختر خوب معلم سابقم که خیلی از متانت ووقارش خوشم می اومد

۲-بعد از مشهد هم رفته بودیم روستا کمک خاله . کارکشاورزی اونهم تواین هوای گرم وشرجی واقعا طاقت فرساست .

۳- شنبه که کارکشاورزی تموم شد با خانواده عازم ییلاق شدیم . دلم برای آب وهوای خنک اونجا لک زده بودهمیشه آرزو داشتم که یه خونه اونجا داشته باشیم تا هروقت دلمون می خواد بیایم اما خب کی براورده می شه؟ خدا می دونه .حالا هم که بارفتن بابابزرگ وعمه ها به مکه فرصت خوبی برامون پیش اومده بود البته مامان اینا یه هفته قبل رفته بودن .ازشانس ما خانم نوریان وبچه ها هم اومده بودن وتنها نبودیم . چند روز اول هرصبح می رفتیم کوهنوردی . روز دوم که من وعلی و زهرا وزهره بودیم .چندتا کوه بالا رفتیم هوا مه داشت وخیلی زیبا بود.وقتی می اومدیم پائین هنوز همه خواب بودن

روز سوم تنها رفتم کو ه . یک مه غلیظی بود که نگو اصلا نمی شد چند قدمو خودمون رو ببینیم . وقتی می دیدم آرزوی دوران بچگیم که دوست داشتم تو ابرا باشم به حقیقت پیوست سراز پا نمی شناختم . حس قشنگی بهم دست داده بود کاملا بین ابرا محو شده بودم تنها بالای کوه روی تخته سنگهائی که دوران بچگیمون با بچه ها روی اونها بازی می کردیم ،نشسته بودم و تو رویاهام غرق بودم اونقدر هوا سرد بود که نمی تونستم بیشتر بمونم.

بعد از خوردن صبحونه وسایل رو آماده کردیم ورفتیم <<د او >>====(deooo )بچه ها هم آب تنی کردند ..خیلی حال داد .رفتیم سرچشمه . یه جائی برای نشستن پیدا کردیم حدود ۱۱ تا آدم بزرگ بودیم با۳تا بچه . آتیش روشن کردیم وناهار درست کردیم .مسئولیت ناهار هم با من بود .البته غذای خوبی هم شد . سرناهار هم کلی خندیدیم مخصوصا حرکات و صحبتهای آقا میثم که امونمونو از خنده برید.بعد از ناهار مرحله برگشتمون از بدترین خاطرات سفرمون بود .از یه راه صعب العبور وسنگلاخی برگشتیم که خدا برا هیچکی نیاره.منم یاد منازل برزخی بودم وااااااااااااااای .فقط باید لب یه مرز حرکت می کردیم اگه یه ذره پامونو کج می ذاشتیم ته دره بودیم . بعضی جاها هم که باید از لای گل ولای می رفتیم البته من یه جا که از رودخونه رد می شدیم افتادم وسط رودخونه و زهره که کنارم بود های های می خندید . خیس خیس شده بودم . من بیشترازهمه حواسم به محدثه بود چون علی کوچولو تو بغلش بود واگه اتفاقی می افتاد با بچه می رفت اما خدارو شکر با همه بد بختی ها ومشکلاتی که داشتیم خوب رسیدیم برامون خاطره شد. اما با همه اینها هرگز یاد عمو از ذهنم پاک نشد چون اون روز سالروز شهادتش بود۱۷مرداد....... ویادم می اد که هرسال درچنین روزی عمو تو همون ییلاق بود وخوش بود .اما سالهاست که اونجا بارفتنشون صفا نداره .

روزهای بعد دیگه حال نداد چون بارون شدیدی می زد . هوا به شدت سرد شده بود حتی نمی شد به آب دست زد شایدکسی باورنکنه که این هوای نیمه مرداد باشه

با اومدن بابا وآقا مهدی جمعمون شلوغتر شد فقط جای داداش وسمانه خالی بود .

روز چهارشنبه آش پختم مامان هم نون درست کرد .زیر بارون چه حالی می داد آش خوردن ؟اونروز یه صاعقه عجیبی زد که نماز آیات بهمون واجب شد ازشدت رعد وبرق نمی شد خوابید .

روز ۵شنبه هم بابچه ها قرار کذاشتیم بریم ییلاق روبرو زیارت . از صبح که عمواکبر زنگ زد وگفت که می خوان لباس عمو میکائیل رو دفن کنن حالم گرفته بود بابا هم صبح زود رفت . من اصلا حال وحوصله بیرون رفتن نداشتم .رفتم سرقبر عمو اسرافیل که تو قبرستونی محل بود وسیر سیر گریه کردم .....

اومدم خونه دیدم فاطمه وزهرا ومحدثه ومامان غذاهارو درست کردن . بخاطر دل بقیه خودموزدم به بیخیالی اما خدا می دونه تو درونم چه آشوبی بود .بچه ها ومامان وخانم نوریان و کلی وسایل ناهارو غذا و....با ماشین علی آقا راهی شدن

ومایعنی( من و سلما ومحدثه وفاطمه وزهرا و زهره وآقا میثم وآقا مهدی ) پیاده واز راه میانبر عازم هفت تن (ییلاق مقابل )شدیم که توی راه هم باتمشک وآلوچه جنگلی حسابی از خودمون پذیرائی کردیم .یه یه ساعتی تو راه بودیم قتی هم رسیدیم بعد از خوردن چائی و تنقلات وزیارت خوندن نماز جماعت به امامت آقا میثم ( که از بخشهای پرخاطره سفر بود ) بساط کباب وناهار رو به راه انداختیم وحالی به حولی .................جای همه دوستان خالی..............

برگشتنی هم سواره ها همون و پیاده ها همان ..... اما جونمون در اومد چون همش سربالائی بود وراه یه ساعته رو نزدیک دوساعت اومدیم ....

روزجمعه هم وداع باییلاق بود وباید می رفتیم شهر. با عمو اسماعیل وخانواده که از تهران برمی گشتن قرار گذاشتیم استخر استراباکو . ورفتیم تا ظهر توی آب بودیم .بعد از ناهار که آقایون زحمتش رو کشیده بودن وجوجه کباب درست کردندوباره رفتیم استخر به قول علی کوچولومون آب بازی.

آموزش شنا توسط زنعمو به من ومحدثه از جذاب ترین قسمتهای آب بازی بود .عصری هم برگشتیم خونه ومثل جنازه ها افتادیم و خوابیدیم

بالا رفتیم دوغ بود پائین اومدیم ماست بود

قصه ما همش راست راست راست بود

یاعلی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384ساعت 8:52 بعد از ظهر  توسط سایه  |