سلام
جمعه ها عجيب دلگيره ؟مخصوصا اگه تنها باشي ومنتظر ،،،اما هيچکس بهت سرنزنه
بازم مخصوصا وقتي بدوني که جمعه ها مي اد؟
خواستم براي مولاي غريبم بنويسم
اما مونده بودم چي؟مگه ميشه من ؟ بااينهمه گناه؟آخه چي بنويسم؟
فقط اين ابيات يادم اومد :
چه جمعه ها که يک به يک غروب شد نيامدي
چه بغضها که در گلو رسوب شد نيامدي
خليل آتشين سخن ،تبر به دوش بت شکن
خداي ما دوباره سنگ وچوب شد! نيامدي
براي ماکه خسته ايم ودلشکسته ايم نه !
ولي براي عده اي ؟چه خوب شد نيامدي!
تمام هفته را به جمعه چشم دوخته ايم
دوباره صبح ،ظهر، نه! غروب شد نيامدي
نمي دونم به دلتون نشست يانه؟من که هميشه جمعه ها مخصوصا غروباش با خودم زمزمه دارم
دلم مي خواد بنويسم اماخيلي ها اعتراض مي کنن که چرازياد مي نويسم؟امامگه مي شه ؟
مگه ميشه اينهمه شعرناب داشته باشي وننويسي؟اونهم از کسي که چشم براهشي؟پس بذاريد بنويسم وبا اشک بخونم
مهدي!اگرازمنتظرانت بودیم
چون ديده نرگس نگرانت بوديم
بااينهمه روسياهي وسنگدلي
ايکاش!! که از همسفرانت بوديم
گفته بودند که جمعه برمي گردي
کدام جمعه ؟ نمي شد اشاره مي کردي؟
آی شمائي که مي خوني!دوست دارم همراه با نظرت، براي تعجيل در ظهورش هم دعاکنی
اللهم عجل لولیک الفرج ياعلي
باسلام
قبل از هرچیز از همه دوستان وعزیزانی که برام کامنت گذاشتن وبهم سرزدن ممنون
وسپاسگذارم واز همه کسانی که نتونستم جوابشون رو بدم صمیمانه عذر می خوام
آخه این مدت سرم شلوغ بود بااجازه تون درگیر مسابقات استانی![]()
وقتی بود برای کانکت شدن به اون یکی وبلاگم سرمی زدم
اماايندفعه نمي خوام از خودم بنويسم مي خوام از يه دوست بنويسم ![]()
گرچه مدت زيادي نيست که اين باب آشنائي باز شده اما تو همين مدت کم اونقدر خوبيها
ازش ديدم که خدامي دونه نمي دونم باچه زبوني ازش تشکرکنم وچي جوري اونهمه
محبت وخوبي رو جبران کنم تنها راهي که به يادم اومد همين نوشتن تووبلاگ بود چون
فکرمي کنم از اين زبان وبا اين بيان راحت تر حرفهامو مي زنم چون مي دونم اونم
مي خونه ، دوستاش هم مي خونن ، دوستاي دوستاش هم مي خونن و..............
زيباجان تو اين دنيا که محبت داره به کالاي بي ارزش وهمه جائي تبديل مي شه،دوستيها
دارن رنگ نفاق وخودنمائي به خودشون مي گيرن ،صداقت تنها کالاي ناياب دنياي دوستيها
ست ،رياوتظاهر حرف اول آشنائيهاست،دوست داشتن از جسم هم بالاتر نمي ره ، روح
درگير الفاظ وهداياي دنيائي ميشه
تو باهمه وجود محبت رو به من عرضه کردي وصداقت اولين هديه دردنياي دوستيت بود
اميدوارم من هم لايق اينهمه صفا ومحبتو صداقتت باشم وبتونم هرچند ناچيز جبران
کنم گرچه دستم خاليه وغيراز همين واژه ها چيزي براي تقديم ندارم
اما من هم ياد وخاطرم را از وجود نامت پر مي کنم وهميشه آرزومند دنيائي پراز مهرباني
وصداقت براي تو هستم واز يگانه معبودم مي خوام که تورو مشمول الطاف خودش قرار بده
اميدوارم درهمه مراحل زندگي باتوکل به خدا موفق وپيروز وسربلند باشي وپله هاي موفقيت
وپيشرفت رو به آسوني طي کني
به اميد آنروز که تورا ازشادترينو خوشبخت ترين دوستان ببينم وبدونم که محبتهات نتيجه داده
وبا خوشي روزگار روسپري مي کني
خواستم برات يه دوبيت شعر ازخودم بنويسم اما ديدم که شعرم درحد ولياقت تو نيست و
اين الفاظ خيلي قاصرن ،فقط اين دوبيت رو يادم اومد وتقديم به تو زيباي مهربان مي کنم
آواي خوش هزار تقديم تو باد
سرسبزترين بهار تقديم تو باد
گويند که لحظه ايست روئيدن عشق
آن لحظه هزار بار تقديم تو باد
تقديم توباد
تقديم تو باد
ياعلي
باورم نمي شه که۱۲ سال گذشته باشه، فکٌه ،مکٌه تو شده بود وتو احرام خون بسته بودي،
حاجي وادي عشق، چگونه سعي خود را تا قتله گاه نيمه تمام گذاشتي؟ وچه زيبا لبٌيک گفتي وجواب إرجعی شنيدي ...
هميشه اين جمله ت که با اون عکس نازنينت باامضاي خودت رو تو اتاقم چسبونده بودم يادمه
"هنر آنست که بميري ،پيش از آنکه بميرانندت"
وتو به معتاي واقعي هنر مند بودي
آه سيد عزيز،همه وخصوصا من ،تو را بعد از شهادتت شناختيم،آره شهادت،شهادت
چقدر روي اين کلمه غيرت داشتي وبااين جمله ت همه ناگفتنيها رو گفتي
« زندگي زيباست اما شهادت از آن زيباتر»
يادش بخير گلزار شهداي خرمشهر وقتي آقا سيد نظام مولا هويزه (الان نماينده مردم دشت آزادگان تو مجلسه)سيد صالح روبهمون معرفي کرد همش از تو مي خوند بايه حسرتي ازت حرف مي زد که نگو، راستي! سيد صالح روکه می شناسی
؟(الان بازیگري هم مي کنه مثلا تو فيلم خوش غيرت
!بازي کرده )خيلي پيرشده !!!
سيد مرتضي !نمي دونم باهاشون چيکارکرده بودي که اينطور عاشقونه ازت مي خوندن وگريه مي کردن؟؟!!
سيد کمکم کن بنويسم از تو و بخونم براي تو ...
راستي! مي دوني که سایتت يکي از پرطرفدارترين وبهترين سايتهاي فرهنگيه؟
روايت فتحت کولاک کرده بود تو کشور.اما خوب شد نموندي!اگه بدوني اون ايراني که مدينه فاضله ش مي خوندي الان چي جوري شده ؟
اگه بدوني بعضي از دوستات چطوري ارزشها رو فراموش کردن ونون به نرخ روز مي خورن؟
اگه بدوني چقدر بعضي از دوستات بااستفاده از اسم تو وشهدا !دارن جيبهاشونوپرمي کنن؟
وهزار تا بدوني ديگه که مجال نيست ونگفتنش بهتره
اما بدون سيد! خيلي ها هستن که هنوز دوستت دارن *هنوز هم براي روايت فتحت دست از همه کارهاشون مي کشن*آقاسيد هنوزبچه هائي مثل من هستن که تو رو نديدن اما باصدات آشنان .قلمت رو مي شناسن بچه هائي که هنوز مشکلاتشون رو با نذر براي تو حل مي کنن
سيد.شما هنوز هم براي ما به فرموده آقامون سيد شهيدان اهل قلمي.خوش به سعادتت که چنين لقبي رو از چنين مقامي گرفتي!بگذريم !داشتم از حال خودم مي گفتم که مدتهاست که دلم تنگه نوشتن براي تو بود
يادش بخير دلم براي گريه کردن با صدات تنگ شدهعجب روايتگري بودي براي فتح قلٌه عشق
وقتي شب جمعه مي شد بال مي گرفتم مي نشستم پاي تلويزيون وسيرسيرباصدات اشک مي ريختم
اولين بار وقتي کتاب گنجينه هاي آسمانت رو گرفتم چقدر خوشحال شدم انگار يه گوشه دنيا بنامم شده بود ازهمون توي خيابون شروع کردم به خوندن
شايد دوست نداشته باشي يا حمل برخود ستائي بشه اما مي دوني که اولين شعر رسمي رو که گفتم به ياد وبراي تو بود ؟حتي قافيه هاش هم به اسم خودت گذاشتم
هرشب جمعه که مي پيچدتواي فتح اوچون هميشه باز کرده دل هواي مرتضي
شعرکم احساس من از عمق تاروپودمنازبراي غربتش جمله فداي مرتضي
کرده"سايه" شعرخود،الفاظ خود،اين عشق خودتقدیم باشرمندگي، بهر رضاي مرتضي
گرچه جالب نيست وفنون شعري توش رعايت نشده (البته مال 9سال پيشه) اما اميدوارم ازطرف اين کمترين پذيرا باشي
درآخر هم مي خوام اون دوبيت بسيار زيباي استاد جواد محدثي رو برات بخونم تا همه بدونن که هيچوقت در شهادت بسته نمي شه ...
پس از آن وقفه که افتاد به گلچيني هاآسمان مي نگرد باز به پائيني ها
آسمانا پس از اين هم بخدا خواهي ديد
ودیدیم که چطورسپهبد علی صیاد شیرازی یکی ازهمون پرستوها شد بال در بال تو پروازکرد ...بال در بال پرستوئی «آويني» ها
راستي سيد چه قراري باعلي آقا داشتي؟
که درست يک روز قبل از سالروز شهادتت اون رو به جمع خودتون فرا خوندي؟
سلام ما رو هم به امير شهيد سپهبد علي صياد شيرازي برسون و ازهردوتون التماس شفاعت داريماما سيد بدون !
"تو از نخست صدايت زجنس خاک نبود "ياعلي
الهی به مدد فیض لایزالت وبه پاس همه الطاف جلیه وخفیه ات
دیگر بار آمدم تا اندکی از بار سنگین دل را براین دفتر برافشانم تا در این تنها بازار دنیا تنهائی بفروشم وهمدلی بخرم
چون همیشه ابتدای هردفتر را با نام او وبا تفال بر گنجینه هدایت او شروع می کنم
وچه زیبا آیاتی را از سوره محبوبم اسرا برمن نمایاند
«عَسَی ربٌّکٌمْ أنْ یّرْحَمََکٌمْ وَإنْ عٌدتٌّمْ عٌدْناً»
اگر شما برگردید وتوبه کنید پروردگارتان مهربان است واگر دشمن باشید اونیز نا مهربان
معبودا! مرا درآغوش مهربانیت پناهی ابدی ده
و علاوه برحضرت حق ، خواجه شیراز نیز غزلی ناب تقدیم تفالم کرد
بعد ازاین دست من ودامن آن سرو بلند
که به بالای چمان از بن و بیخم برکند
حاجت مطرب ومی نیست تو برقع بگشا
که به رقص آوردم آتش رویت چوسپند
و آیا این آیه که درتفالم به قرآن آمده :
« وَیَدعُ الإنسانَ بالّشّّّرِدُعَاءَهُ بِالخَیِرِ وکَانَ الإنسَانُ عَجُولاً »
......................و انسان همیشه شتابگر بوده .....................
واین بیت از همین غزل را :
گفتم اسرارغمت هرچه بود گو می باش
صبرازاین بیش ندارم چه کنم؟ تاکی؟ وچند؟
اتفاقی می دانید؟ یاچونان من حکمت ؟
ودراینجاحافظ مرا بااین بیت از همین غزل تاجلوی سقاخانه حرم می برد ،می گویند که این غزل منسوب به حضرت امام رضا (علیه الاف التحیه والثنا )است واینگو نه ست که خواجه مرا در ایام شهادت حضرتش به یادآن ضمانت از آهو می اندازدکه:
مکش آن آهوی مشکین مرا ای صیاد
شرم ازآن چشم سیه دارومبندش به کمند
وزمزمه می کنم یا ضامن آهو ، خود ضامن ما باش
واینجاست که دوباره به من متذکر می شود که هرگز دیوانگان رارهائی از حصارتنهائی نخواهد بود
باز مستان دل از آن گیسوی مشکین ،حافظ
زانکه دیوانه همان به که بماند در بند
واین دفتر رااینگونه آغاز می کنم وامید که مقبول حضرت دل ومطلوب اهل دل افتد
***

***
یاعلی