X
تبلیغات
:: سایه ی تنهایی ::

:: سایه ی تنهایی ::

هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه هیچیم

بسمک یا فتاح و یا علیم

شاید تنها نوروزی بود که هیچ وقت دوست نداشتم از راه برسه .لحظه به لحظه آمادگی برای عید منو به یاد لحظه به لحظه پارسال می انداخت وحضور پسرم .

عادتمون شده بود هرسال رو برسر قبور عموهای  شهید عزیزم تحویل می کردم . اما امسال ....

روی سنگ قبر سیاه کوچکی نشستم که عکس عزیزترین کس زندگیم روش زده بود ومن درتمام لحظات قبل وبعد تحویل سال فقط اشک ریختم وگریه کردم وضجه زدم و.......

این متفاوت ترین تحویل سال زندگیم بود .سالی که با غم واندوه وفراق عزیز شروع میشه خداکنه با وصل وظهور و فرج مولامون تمام شه

یاعلی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 9:37 قبل از ظهر توسط سایه| |

بسمک یا اول الاولین

چندسالیه اولین جمعه محرم تو همه جای ایران برنامه شیرخوارگان حسینی برپا میشه .

از ابتدای صبح جمعه بیاد اولین محرم با ابوالفضلم افتاده بودم اونم ۶ماهه بود واونروز خیلی مراسم خوبی بود و همه براش دعاکردن ومخصوصا وقتی بغل مداح بود و با اون چشمای معصومش همه جمعیت رو نگاه میکرد.....

                               ابوالفضل در مراسم شیرخوارگان حسینی

خلاصه از تلویزیون داشتم برنامه رو دنبال میکردم .اما دیگه دلم پیش بچه خودم نبود .همه ش "هدی"دختر دوست خوبم زهرا جلوی چشمم بود.۵۰ روز میشه که بدنیا اومده واز یه بیماری رنج میبره وهمه دکترا جوابش کردن و این بچه رو با اعلام قطعی عدم معالجه راهی خونه کردن و۵۰ روزه که زهرا داره باهاش زندگی میکنه وروز به روز بیشتر دل میبنده و همه ما سوختنش رو میبینیم و هیچ کاری ازمون برنمی آد .

دمدمای ظهر بود که بهم خبر دادن" هدی" تموم کرد وزهرا هم به درد من مبتلا شد................................

زهراجان، دوست خوبم

بارها بهت گفته بودم  من و تو اگه تا آخر عمرمون توی سجده  باشیم بازم نمیتونیم  شکر این عنایتی  رو که خدا بهمون کرده کنیم .از اینکه بین اینهمه بنده به من و تو نظر کرده ومارو تو داغ فرزند گذاشت تا به پیشوایان دینمون به مولامون حسین نزدیکتر بشیم وبا این وجه تشابه بتونیم اندکی از اون  داغ رو حس کنیم وبا توسل ویاد آوری مصیبت کربلا ابرازهمدردی با اهل بیت کنیم وشریک دردهاشون باشیم .

از اینکه همدرد خانم رباب شدی و لحظه لحظه ذکر یا زینب داری به خودت نمی بالی؟

واقعا به اینکه" هدی "تو چنین روزی پرواز کرد ومهمان ویژه باب الحوائج حضرت علی اصغر حسین بود افتخار نمی کنی؟

زهراجان واقعا به این صبری که تو داری غبطه می خورم .شاید من نتونستم اونطور که بایدوشایدتو عزای بچه م ذکر اهل بیت کنم و دیگران رو متوجه مصائب کربلا وعاشورا کنم . اما تو با وجود این داغ عظمی مدام برلبت ذکر بود وهمیشه داشتی گوشزد میکردی که فقط برای امام حسین ومصیبت کربلا اشک بریزید.

دیگه نمی دونم چی بگم .فقط از خدا میخوام تاهردومون تو امتحانی که برامون در نظر گرفته شده سربلند بیرون بیاییم .

و از خدا برات آرزوی صبر جمیل وعظیم میکنم تا پاداشش باشه  اون دنیا وقتی "هدی "به همراه هردو پدر بزرگای شهیدش تو رو شفاعت کنن وبا ذکر سلام وصلوات از پل صراط رد کنن جلوی سر در بهشت تو رو تحویل خانم فاطمه زهرا بدن وبگن این یکی از بهترین شیعه های شما بود .....وشاهد لبخند رضایت خانم باشی........

یاعلی

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1392ساعت 9:28 بعد از ظهر توسط سایه| |

بسمک یا سریع الرضا

یادش بخیر سه سال پیش همه باهم رفته بودیم حرم امام  رضا (ع) درست همین ایام اواخر ماه ذیقعده وروز خاص زیارتی حضرت

چقدر تو حرم می دوید وچقدر شاد بود . یه لحظه آروم وقرار نداشت .به همه جا سر میکشید

                           مشهد.مهر89

اما امسال تنها اومدیم پابوس حضرت .عزیزمون رو تو خاک گذاشتیم . اما همیشه حس میکردم اون لابلای کبوترای حرم داره به مانگاه میکنه وبه کوتاه فکری ما میخنده. ما دلمون به صحن وضریح وبارگاه خوشه .اما اون شاید از متنعمین مستقیم حضرتش در بهشت برین بشه........

واومدیم تا با نگاه رئوفانه مولا تسکین خاطر بگیریم

اقا جان مارا همان نیم نگاه هم کفایت میکند تا آرامشی باشد براین دریای طوفانی زندگیمان ....

لختی نگاهمان کن تا زندگی را از سرگیریم و دل داغدارمان آرام گیرد

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 4:25 قبل از ظهر توسط سایه| |

بسمه یا من اسمه دواء

 

درست از زمانی که ابوالفضل بدنیا اومد دیگه نسبت بهش کم توجه شدم .نه من که همه فامیل.....

مخصوصا اینکه بیماری ابوالفضل وبستریهای پی در پی اون تو بیمارستانهای مختلف وزجرهائی که میکشیده ، باعث شدتا ازش غافل بشیم  وهمیشه تو حاشیه زندگیمون بود . مخصوصا دوسال اول زندگی ابوالفضل که درست با سروع مدرسه ش بود وجون منم توخونه نبودم وآواره بیمارستانها بودم ،اونم در بدر خونه بستگان شد وتقریبا بی خانمان بود .

تازه زندگیمون سروسامون گرفته بود .ابوالفضل تقریبا خوب شده بود و خیلی کم بستری میشد ،مدرسه میرفت خونه خریده بودیم واز بیخانمانی ومستاجری در اومده بودیم ، منم دانشگاه میرفتم ویه خانواده معمولی شده بودیم.همه چی خوب وخوش بود.هرسه تائیمون (من و ابوالفضل و فاطمه زهرا) امتحاناتمون رو داده بودیم وبرای یه تابستون خوب آماده میشدیم که...............

فجیع ترین حادثه زندگیمون اتفاق افتاد و ابوالفضل مارو تنها گذاشت.من وباباش دلبستگی عجیبی به ابوالفضل داشتیم وبا این شوک تقریبا پاشیدیم .شب وروزمون یکی وسیاه شده بود وهیچ چیز رو جز غم نبود ابوالفضل نمی دیدیم .....با اینکه از خونمون رفتیم وتقریبا تنها نبودیم اما این داغ ما رو رها نمیکرد .یادمون رفت که خدا یه گل دیگه تو باغچه زندگیمون گذاشته بود وما با ندیدن و نرسیدن به اون کم کم  زمینه پژمرده کردنش رو فراهم کردیم

ماه رمضون بود وهمه روزه میگرفتیم .فاطمه زهرا از سردردهاش گله میکردوماهم به حساب روزه داریش  میذاشتیم .اما درست بعد از مراسم چهلم ابوالفضل .بود که حالش برگشت ، سردردها بیشتر شد ورنگ وروش به زردی گرائید.کاملا بی اشتها شده بود وضعف وبی حالی شدیدی بهش حاکم شد در عرض یک هفته ۵کیلو وزن کم کرد .دیگه نگرانی من وقتی به اوج رسید که به ۴تا دکتر مراجعه کردم وهیچکدوم تشخیص ندادن .، وقتی آزمایشهاش رو دیدم وافت شدید فاکتورهای خونی ،ذهنم رو به سمت یه بیماری هولناک برد.و دلم از یه خبر بسیار بد گواهی میداد.

وقتی به بیمارستان بردیم وبایه آنکولوژیست صحبت کردم واونهم خبر بیماری "لوکمی" رو بهم داد، دنیا روی سرم خراب شد.

ازیه طرف باور این بیماری،ازطرف دیگه نگفتنش به همسرم  واینکه دیگه تحمل این داغ رو نداشت منو از درون خورد کرده بود .درست شب ۲۳ماه مبارک وشب قدر بود .وتمام آشناها ودوست وفامیل وهرکی که میشناختیم وحتی نمی شناختیم  دست بدعا شدن.خلاصه وقتی جواب آزمایش مغز استخوان اومد وگفتن که اون بیماری نبود  والبته هنوز به تشخیص قطعی نرسیدن

الان هم منو دخترم تو بیمارستان هستیم ومنتظرجواب ازمایشات وتشخیص دکتر. اما همین یه تلنگر بود برای من که باید قدر چیزهائی رو که دارم بدونم و برای اون چیزی که بنابه مصلحت الهی ازم گرفته شد،گله وشکایت نکنم و در برابر قضا وفدر الهی تسلیم  محض باشم

خدایااگر در حکمت خداوندی توست ،شفای دخترم را برسان تا بتوانم برایش مادری نمونه باشم

و سخنی بادخترم :

مادرجان ، فاطمه زهرای من !مرا ببخش هرکوتاهی که تاکنون در حقت روا داشته ام  ونتوانسته ام انگونه که باید وشاید مادری رادر حق تو تمام کنم .

مراببخش اگر دانسته یا ندانسته توراباحرفها ویا برخورد تندم آزرده ام   واگر از من دل ازردگی و ناراحتی بدل داری امیدوارم ببخشائی  ، که شرمنده تو وبرادرت نباشم .

بیا تا زندگی را دوباره از سر شروع کنیم  و خانواده سه نفره مان را با محبت وتوجه بیشتر به همدیگر نورانی کنیم

آمین ......................................................................یاعلی

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1392ساعت 9:3 بعد از ظهر توسط سایه| |

بسمک یا مجیب المضطرین         

 

 ۴۰ روز از رفتنت میگذرد وسهم من در این روزها غم بود واشکهای پنهانی وبغضهای فروخورده، که باید از چشمهائی که مراقبم بودند تا تنهانشوم وبیقراری نکنم ،مخفیشان میکردم

                  دلم برایت تنگ شده ، همه چیز وهمه جا رنگ وبوی تورا دارد برای من

اصلا خوب شد که رفتی ، سهم تو مگر در این دنیا چه بود غیراز سختی ورنج وبیماری؟ مهمانیت شده بود مطب اطبا وبیمارستانها و چاشنی غذای هر روزت ،شرت تلخ بود و قرص ودوا ، حتی در آخرین روز زندگیت

  تقدیم به تو که هیچ چیز جای تو را برای من نمیگیرد

 

              دردانه من

 

بـشنو ! حدیث عاشقانه ی من             مـادر ! نکنـی بهــانه ی مـن                     

همنام  "ابوالفـضل" حسیـنـم             " مـدّاحـی" او تــرانـه ی مـن

در روز ولادت  عـلــمــــــــــــــدار             پـــــــرواز کـــبوتـــرانـه ی مـن

در  آب چو گـم شــدم و لیـکــن             دستم شده بود نشانه ی من

در پــای ســـتــون ســقـاخـانـه             شـد مـنـــزل جـاودانــه ی مـن

دســـتان گره گــشای عبـــّاس             همــواره بــود به شانه ی مـن

مهــــمان علیِّ اصغـــــــرم من              هـمـــبـازی کـودکـانـه ی مــن

پـرپـر شــده در بهــار هــفـــتم              این غـنچه ی نو جوانه ی مـن

مـادر ! نکنی شِکوِه و شــیون              این خواهــش عاجزانه ی مـن

هـم "صـبــر" نما و هم" توکل"             در مـــــــرگ غـریـبانه ی مـن    

مادر بکند "صبـــــر" و "توکــل"             ای طــفــلـک نـاز دانـه ی مـن

مادر بــفـدای چشم مسـتـت              وان نـاوک دلـــــبـرانـه ی مـن

یک روز خوش این دنیا ندیدی               ای دلـخوشـی یگـانه ی مـن

شد سهم تو غصّه و مریضی               مهــــــمــان دو روز خانه مـن

نارس، تو از این شاخه بریدی              تک مــیـوه ی نـوبرانه ی مـن

صد پشت غریـبـه را نشاندی               در مجلس سوگخانه ی مـن

بعد تو چه سـوت و کور، خانه             ای چشم وچراغ خانه ی من

تو رفتی و بعد تو حرام اسـت             خـنـدیـدن شــادمـانـه ی مـن

بعـد تو  به انـتـها رســـــــیده             لا لا ئـی  مـــــادرا نـه ی مـن

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1392ساعت 8:34 قبل از ظهر توسط سایه| |

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
Design By : Night Melody