تبليغاتX
:: سایه ی تنهایی ::
هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه هیچیم
هوالحی

درجهان تازنده ام گویم ثنای فاطمه

دست حاجت میبرم سوی خدای فاطمه

                                              گر برای درد بی درمان مداوا طالبی

                                              رایگان درمان کند دارالشفای فاطمه

۲ساله که ۱۱خرداد(روزتولدم )رو توی بیمارستان بقیه الله سرمی کنم .اما امسال که وضعیت ابوالفضل اینجوری شد وبه یه بیماری عصبی مبتلاشد اینروز روبرام جهنم کرد .

حدود۸ ماه ازپیوندش میگذشت ومن سرمست ازسلامتی اون بودم که ناگهان عضلاتش شل شد وازناحیه گردن به پائین فلج شد ودوباره راهی بیمارستان دم وهنوز هم فوق تخصصان مغزواعصاب نتونستن تشخیص بدن که این بیماری چیه وازکجا ناشی میشه ؟

.ازروز سوم خرداد که بستری شده تایازدهم ،بارها ازخدا خواستم تا حداقل تو این روز یه خبرخوش بهم بدن ومن امیدواربشم ویه ذره اثرشفا ببینم  اما.....

غروب روزیازدهم گفتن که یه تخت  picu     بیمارستان بهرامی پیداشد و بچه باید به اونجا منتقل بشه...ومن هم کادوی روزتولدم رو گرفتم .ازدرون شکستم وبه مرزجنون داشتم می رسیدم اما از اونجاکه هدیه خدابود باجان ودل پذیرفتم وبرخودش توکل کردم.بایه آمبولانس آژیرکشون به اونجا منتقل شدیم ومن ابوالفضل 20ماهه ام رو سپردم به خدا ...وخون گریه کردم

تو  picu شرایط فرق میکنه ومن فقط روزانه یک ساعت حق ملاقات بچه م رودارم والان 8روزه که گوشه  icu  جگرگوشه من خوابیده ومن جز دعا هیچ کاری نمی تونم براش بکنم واین نهایت ذلت منه

وامروز که روزعزای بی بی دوعالمه اومدم تا تیر آخر روبزنم وخانم رو بحق طفل ندیده شون محسن 6ماهه قسم بدم که با بازوی شکسته شون دستی به سر ابوالفضل من بکشن ومن هیچ ندارم تا دراین روزعزیز بگم جزاینکه

                                   یافاطمه الزهرا مولاتی اغیثینی 

یافاطمه الزهرا مولاتی اغیثینی

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 11:33 قبل از ظهر  توسط سایه  | 

هو المحبوب

سال ۸۶ هم مثل همه این سالهای عمرم سپری شد ومن موندم با خاطرات پراضطراب وفراموش ناشدنیش .

سال ۸۶ رو با پسرم ابوالفضل که ۶ماهی بود که قدم به زندگیمون گذاشته بود وتواین ۶ماه جز غم وسختی مریضی وبستری شدن در بیمارستانهای مختلف چیزی حس نکرده بود،شروع کردیم .هرجا که برای عید دیدنی می رفتیم همه فقط آرزوی سلامتی برای بچه م می کردند ومن تو دلم می خندیدم چون اون رو امری محال می دیدم 

از ۱۲فروردین دوباره بیمارستان رفتنهای ما شروع شد.تا۱۴ خرداد که از بیمارستان بقیه الله مرخص شدیم ومن با استرس برگشتم که شاید چندروز دیگه برمی گردم بیمارستان ..

.دربه دری.....مریضی بچه .....رفتن به بیمارستان ومطب وآزمایشگاه ...دیگه حس وحالی برای زندگی کردن برام نذاشته بود تا اینکه به سرم زد بریم به یه روستای دورافتاده پدریم...مدرسه محل رو اجاره کردیم ویک ماه اونجا به معنای واقعیش زندگی کردم .توی اون آب وهوای خوش ونبودکمترین امکانات هم برای من بهترین روزها بود .هم خستگی بیمارستان نشینی از تنم در اومد وهم تجدید نیروئی کردم برای بستری شدن دوباره....باشروع ماه مهربرگشتیم خونه ومن تولد ابوالفضل رو گرفتم ودرست درروز۴مهرما ه راهی بیمارستان شریعتی شدم تا آخرین وتنها راه موجود برای سلامتی فرزندم رو امتحان کنم

بیمارستان شریعتی بخش پیوند مغز استخوان اطفال اتاق۷ ۰۶.....جائی بودم که به شدت ازش وحشت داشتم وهمیشه فرار می کردم اما نمی دونستم که باید برخواسته قضا وقدر گردن نهاد .اما برخورد بسیارخوب پزشک معالج پرستارا منو کمی دلگرم کرد ..

.روز۱۵مهربعد از شیمی درمانی عمل پیوند انجام شدوبعد از چند روز عوارض شدیدپیوند ونگاه ناامیدانه دکتراوتشنج ومرگ تقریبی بچه منو کاملا از زنده موندنش ناامید کرد .....ومن غافل بودم که درچه بوته امتحانی گرفتارشدم وخدای مهربون من چگونه نظرش رو همچنان بالای سرمون نگه داشته ....

روز۳آذر ماه بعداز۶۰ روز بارضایت کامل دکتر مرخص شدیم درحالیکه هنوز دهان تعجب خیلیها باز بود  وخیلیها ناباورانه نگاه می کردن که این بچه چه جوری بااون شرایط سخت ،جون سالم به در برد....ومن موندم وخدای من..........

بعدچندماه که از بیمارستان مرخص شدیم بالاخره به شهرم وخونه م برگشتم وگرچه هنوز مراقبتهای پزشکی  ادامه داره وبقول دکترا۶ماه از زندگی عادی وهم سن وسالاش عقب افتاد اما به لطف خدا روز به روز حال بچه بهتر میشه ....

ومن تو عید پارسال هیچوقت فکر نمی کردم که دعای همه که  می گفتن ((ایشالله عید سال بعد با سلامتی بچه ))نوروز سال۸۷روبا بهبودی حال ابوالفضل پشت سر بذارم..

وخدا می دونه عیدسال۸۸با چه شرایطی باشم...

                                                                                      باعلی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 1:37 بعد از ظهر  توسط سایه  | 

هوالشافی

سلام .....بالاخره بعداز ۴ماه و۵ روزبرگشتم خونه البته نه برای همیشه .فعلا فقط به خاطر مادربزرگم که تو بستر بیماری بود وآخرین خواسته ش دیدن ابوالفضل بود ماهم فردا باید برگردیم تهران

(اینها هم آثار هنری از ابوالفضل)   ال۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲الان هم وقت كمي دارم واومدم تا هم شفاي نسبي فرزندم رو اعلام كنم وهم تشكر داشته باشم .

اول وآخر همه از خداي مهربونم كه .....از دست و زبان كه برآيد        كز عهده شكرش به در آيد........

مرحله بعدي : در اينجا هز همه اونائي كه با حضور ودعاي خيرشون باعث دلگرمي واميدواري اين حقير شدن اميدوارم بتونم محبت همه رو جبران كنم و از خجالتشون در بيام. اگه وقت كنم به آدرس تك تك عزيزان رفته ورسما تشكر مي كنم اما اگه مجالي نبود مراتب قدر داني وسپاس من رو در امر شفاي فرزندم بپذيريد.حتي عزيزي به نام هيچ كس بن هيچ كس كه هيچ آدرسي از ايشون در دسترس نيست 

در آخر از اخوي گرانقدرم  سيد محسن شوريده- از وبلاگ دريچه اي به سوي ملكوت -كه با جضور خودشون در بيمارستان باعث دلگرمي صدچندان من شدند كمال تشكر وسپاس را دارم

به اميد ديداري دوباره .............التماس دعا ..........ياعلي

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 3:25 بعد از ظهر  توسط سایه  | 

 سلام..الان كه اين پيام رو مينويسم نزديك ادان مغربه...يه روز طوفاني براي تمام خانواده كه تمام شد...قبل اذان صبح بود كه ابوالفضل در اثر تشنج مرگ تنفسی شد و براي دقایقی روحش پركشيد...اونم تو بغل مادرش ولي انگار خدا فقط ميخواست صبر مادرش رو بسنجه...روحش تو آغوش مادرش برگشت ولي...نيم روزي نبود ابوالفضل رو چشيديم سخت و تلخ ...ولي الان كه مينوسم نميدونم معجزه شده يا....؟

خدا ابولقضل رو دوياره هديه داد..اگرچه نه كامل و سالم ولي نفس كشيدنش هم برامون غنيمته...هنورم روزنه اميديست براي شفاي كاملش اگر چه دير ولي شاید ممكن...

التماس دعا يازهرا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 7:11 بعد از ظهر  توسط سایه  | 

هوالمشفی

سلام..من خواهر سایه هستم(خادم الزهرا)...به گفته خواهرم اینبار من براش مینویسم...چوم خودش به اینترنت دسترسی نداره...به خاطر اینکه ابوالفضل بیمارستان بستری شده...فردا(۱۵مهر)پیوند مغز استخوان داره..آخرین و تنها روزنه امیدمون...براش دعا کنید...این چند خطم از وبلاگ خودم گلچین کردم در مورد ابوالفضل پست زدم...

نمي دونم تا حالا چند روز از عمر کوتاهش تو بيمارستان بود وچند روز خونه ولي ديگه مادرش تحمل نداره...سخته برا مادر که ببينه بچش مثل شمع آب ميشه...سخته برا مادر که ببينه تنها اميدش اسير درده...سخته برا مادر که ببينه بدن کوچيک بچش سوراخ سوراخ ميشه...سخته برا مادر که ببينه کل بدن بچش کبود شده..سخته برا مادر که گريه وضجه بچشو بشنوه ونتونه آرومش کنه...سخته برا مادر که ببينه بچش تو تب ميسوزه ونتونه تاب بياره...سخته برا مادر که دکترام ندونن بچش موندنيه يا...سخته برا مادر که هرشب شاهد شب بيداري وبيتابي بچش باشه که از درد به خودش ميپيچه...سخته برا مادر...ديدنش آسونه وگفتن آسونتر ولي طاقت مي خواد ببيني بچه از درد جسمش گريه ميکنه و مادر از درد روحش...طاقت مي خواد ببيني بچه از درد تنش ضجه ميزنه و مادر از درد پاره تنش...طاقت مي خواد ببيني بچه از درد درون به خودش ميپيچه و مادر از درد بيرون...طاقت مي خواد ببييني بچه با زبون گريه ازت کمک بخواد و مادر با زبون اشک استمداد بخواد...طاقت مي خواد..........نمي دونم چه مصلحتي پشت اين ماجراست ولي اينروزا بهترين محک برا خواهرم بود...قطره اي از صبر زينب...ديد و شکر کرد...اشک ريخت و شکر کرد...ناليد وشکر کرد...ضجه زد و شکر کرد...ثابت کرد که ميتونه صبور باشه و بود...ثابت کرد ميشه تو مشکلات خنديد و خنديد...ثابت کردميشه يه مصلحت خدا اميدوار بود وهست ...ثابت کرد ميشه به لطف ائمه توسل کرد وکرد...ثابت کرد...

اين شبا چشم اميد خيليا به لباي من و شما دوخته شده كه مبادا از ياد ببريشون...واين روزا دل من اسير يه بيمار شده...يه بيمار كوچولو درست شب بعد از تولد يك سالگيش به اين اميد دوباره روونه بيمارستان شده كه اينبار طلسم درد بي درمونش شكسته ميشه و بالاخره با پيوند مغز استخوان پرونده چله نشيني بيمارستانها رو برا هميشه مختومه ميكنه...تاحالا ديده بودم جانبازهاي شيميايي رو تو اتاق ايزوله نگه دارند و با شيمي درماني معالجه كنن ولي نديده بودم يه بچه شيرخوار هم مهمون اين اتاقها بشه...سخته برامون...دعا كنيد تنها روزنه اميدمون خاموش نشه...فرداچشم اميدمون به دستاي تمنا دوخته شده...

این مطلبم بخونید بد نیست...تجربه یه شب بودنم توی بیمارستان پیش ابوالفضله..امیدوارم دیگه تکرار نشه...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 9:23 بعد از ظهر  توسط سایه  |