X
تبلیغات
:: سایه ی تنهایی ::

:: سایه ی تنهایی ::

هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه هیچیم

یامحبوب المحبین

بنام تو که محبوب محبانی ونهایت آرزوی مشتاقان

توکه الطاف خود رااز هیچ بنده ای دریغ نمیکینی و بزرگی و ازعظمت توست که به بنده خاطی و عاصی هم کریمانه نظر میکنی

نمیدونم این چندمین سفر زندگیم بود ؟۴۰-۵۰-۶۰-........

اما هرچی بود جزو معدود سفرهائی میشه که هیچ وقت از ذهنم پاک نمی شه وطعم خوشش تا همیشه در زیر زبون دلم باقی میمونه

این سفر برای من ازچند جنبه قابل اهمیت بود .یکیش اینکه این اولین سفر دانشجوئیم بود که سالها آرزوشوداشتم .

دوم اینکه سالها میشد که قم نرفته بودم ودلم برای جمکران پرمیکشید.مخصوصا که تنها هم می رفتم و تنهائی هم چه حالی میداد!!!!!!!

وبقیه موارد که دیگه اینجا مجال گفتن نیست

صبح  سه شنبه ۱۷ اردیبهشت بود که همراه با ۴نفر دیگه از دانشکده به سمت قم حرکت کردیم .هممون قرار بود تا در مسابقات دانشجوئی شرکت کنیم ....تمام طول راه رو به مرور محفوظاتم گذروندم .البته بین را ه هم اتفاقات جالب افتاد که نمیشه ذکر کرد .

ساعت ۴ عصر بود که به قم رسیدیم وپس از صرف ناهار از مسؤولمون اجازه گرفتم که به خونه یکی از آشناهامون بریم .برام جای تعجب داشت که به راحتی بهم اعتماد کرد و اجازه داد .منم دست دوتادختر همسفرم -نفیسه وفروزان - رو گرفتم ورفتیم اونجا. یه آبی به سر وصورتمون زدیم ُنفسی تازه کردیم و رفتیم حرم .

مراسم افتتاحیه مسابقات تو شبستان امام برگزار میشدکه الحق مراسم باشکوهی بود. بعد مراسم برای زیارت رفتم به سمت ضریح . توی همه اینسالها که نیومده بودم و حتی سالهای قبل اون ُحسرت یه زیارت درست درمون به دلم موندهبود . یه زیارتنامه گرفتم و مشغول شدم .صفای خاصی داشت زیارت خانم.

بعد زیارت همین که خواستم برگردم ُ دیدم درب شبستان رو برای نماز جماعت بستن و من موندم پشت درای بسته ، بعد نماز هم که برگشتم تو اون خیل جمعیت نمی تونستم بچه هارو پیدا کنم وجالب اینکه کیفم رو باتمام محتویاتش به اونا سپرده بودم وحتی گوشی رو هم باخودم نیاورده بودم.مونده بودم مستأصل که چه بکنم ؟

لابلای جمعیت میگشتم وسوره نصر رو زمزمه میکردم ،از خود خانم مدد گرفتم و تو اونهمه زائر چشم میدووندم تا...... بالاخره با چهره خندون نفیسه روبروشدم ،کلی ذوق کردم که هنوز خبر گم شدنم نپیچیده بود.

با هدایت مسؤلین اردو به سمتآسایشگاه خدام وطبقه بالای حجره های اطراف حرم رفتیم .وقتی تو اون محیط باز قرار گرفتیم وروبرومون گنبد طلائی با درخششش چشممون رو خیره میکرد ُنتونستیم طاقت بیاریم و مشغول گرفتن عکس شدیم . اونقدر این منظره زیبا و قشنگ بود که فقط باید محو دیدنش میشدیم . تو اون غروب که کم کم سیاهی داشت چیره میشد یه گنبد نورانی روبروت باشه وچشم که به پائی بندازی وببینی که فوج فوج زائرا د ر رفت وآمدن و صدای فواره های حوض آب وسط حیاط یه طراوت خاصی به مجلس حضورت بده . با تمام وجود معنویت رو حس می کردم و انگار در آغوش لطف بیکران الهی فرو رفته بودم .

به سالن رفتیم واز صحبتهای سخنران مراسم فهمیدم که برای غبار روبی ضریح باید آماده بشیم .نمی تونستم هضم کنم که این واقعیت داره یا نه ؟ آیاخانمها هم شامل میشن یا نه ؟ وهزار تا سؤال دیگه که مونده بود تو گلوی فکرم

بعد رفتیم به سالن غذای حرم و یه قیمه مشتی خوردیم! من هم تو حرم امام رضا (ع) توفیق اطعام حضرت رو داشتم و هم تو حرم حضرت عبدالعظیم واینجا هم که شد نور علی نور. ما که نمک خورده سفره اهل بیت بودیم اما خدا کنه نمکدون شکن این خاندان نباشیم که ننگ بزرگیه

بعد غذا دوباره به همون محوطه فوقانی حرم رفتیم و وارد یه سالن بسیار بزرگ شدیم که گل سرسبد سفرمون از اینجا شروع میشد


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت 3:42 قبل از ظهر توسط سایه| |

بسمک یا قدیم الاحسان

بالاخره ترم اول دانشگاه هم با همه سختیها و موانع موجود گذشت . انباشته شدن درسها و انفلوانزای سختی  که تمام فرجه من رو ازم گرفت فرصت زیادی برای مرور درسها برام نذاشت .دوهفته امتحان فشرده وهرروزه دمار از روزگارم در آورد . اما بالاخره تمام شد وخوشحالم که تونستم با معدل قابل قبولی این ترم رو پشتسر بذارم . رقابت من وآزاده خیلی شیرین و نفس گیر بود گرچه من مغلوب شدم وبا نیم نمره فاصله ازش ،رتبه دوم کلاس رو مال خودم کنم. بعد ۱۵ سال دوری از درس وبحث ونمره وامتحان ، معدل ۲۸/۱۸ خیلی بهم چسبید .

حالا راحت تر میتونم تو کارهای فوق برنامه وامورفرهنگی وارد بشم و هیچ دغدغه ای راجع به نگاههای سبک وسنگین اطرافیانم نداشته باشم و خودم رو برای هدف مقدسی که بخاطر اون وارد دانشگاه شدم نزدیکتر ببینم

خدایا شکرت که منو شرمنده اطرافیان نکردی! شکرت که تونستم سرمو با غرور بالا بگیرم و با اقتدار از حضورم  توی دانشگاه دفاع کنم . ممنونم خدای مهربونم تا دوباره فرصتی بهم دادی تا توانائیها و استعدادهائی که درمن به ودیعه گذاشتی رو با قدرت هرچه تمامتر به مرحله ظهور برسونم .

معبودمن ! چطور میتونم شاکر باشم این محبت و لطفی که به کوچکترین وخاطی ترین بنده ات روا داشتی؟ چطور میتونم ذره ای از این اعتماد و عطوفت خاصه ت رو جبران کنم؟

پروردگار منان  من! به حق ذات کبریائی وعظیمت، چون همیشه یاریگرم باش تا اولا دچار جادوی غرور نشم و ثانیا این رتبه ها ومقامهای زودگذر دنیائی وسیله ای باشه برای دستیابی به آنچه که خواست ورضای تو توی اونه ، نه اثبات شخصیت و وجود بی مقدار من

                      الهی لاتکلنی الی نفسی طرفة عینی ابداْ

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1391ساعت 11:11 بعد از ظهر توسط سایه| |

بسمک یا لطیف

مشغله زندگی و خونواده و........نمی ذاره تا بتونم به موقع بیام وبه این محیط یه سری بزنم  ویه دیداری تازه کنم .

بهتره برگردم به قبل ویه فلاش بک بزنم :بالاخره اواسط مردادشد ومنم که توی شهر نبودم تا به اینترنت دسترسی داشته باشم . با گوشی هم که نمی شد بری سازمان سنجش تاجواب بگیری، دل تو دلم نبود، زبون روزه ، گرمای هوا واز همه مهمتربیخبری از نتیجه کنکور عذابم می داد تا اینکه حول وحوش ساعت ۵ بود که آزاده به گوشیم زنگ زد: الو .........حدس می زنی رتبه ت چند باشه؟.....

اونقدر صداش پر انرژی بود ومی خندید که مطمئن بودم همونی باشه که منتظرشم، ولی با استرس گفتم :یعنی مجاز شدم؟

 آزاده گفت : مجاز؟ بذار دروغ بگم ....تو ۱۲۰۰۰ شدی...... نمی دونستم چی بگم . شکر خدا کردمو ساکت شدم اما اون هنوز میخندید و با صدای بلند گفت: دیوونه ....حالا راستش رو میگم ، رتبه ت شده  ۴۳۶۹،..........صدای قهقهه ش تو گوشم پیچید ، باورم میشد، حتی از اونی که خودم تخمین زده بودم هم جلوتر وبهتر بود..تلفن رو قطع کرد تا بره رتبه خودش رو بگیره

ومن موندم وبهت و تنهائی وسکوت !!!!!!!!!

حتی یه نفر هم نبود که بهم تبریک بگه و بغلش کنم جیغ بزنم وشادیمو ابراز کنم. تنها کسانی پیشم بودند که اصلا براشون مهم نبود و از شنیدن این خبر نه تنها خوشحال نشدند بلکه بهم پوز خند هم میزدن

تو خلوت وتنهائی خودم با خدام شریک شدم نماز شکر خوندم ویه ذکر امام رضا(ع) گرفتم ویه دل سیر گریه کردم و خدامو بابت همه الطاف جلیه وخفیه ش شکرکردم.

              

آخه کی باورش میشد بعد ۱۵سال که از درس وبحث وکتاب دور باشی و تازه تغییر رشته هم بدی واز ریاضی بیای انسانی و هیچ معلمی هم بالا سرت نباشه تادوتا سؤال بپرسی و اصلا تست زدن بلد نباشی و خلاصه  اینکه از صفر ، نه از زیر صفرحتی باید شروع میکردم  

تازه شرایط خانوادگی که بماند ،برای زندگی رفته بودیم یه جای خوش آب و هوا که تومسیر تهران هم بود و خونه ماشده بود کاروانسرا وماشاءالله دوست ، فامیل ، آشنا وغریبه می اومدن وافتخار پذیرائی هم از من بود. البته واقعا خوشحال بودم که می تونستم خالصانه به اطرافیانم خدمت کنم اما خب مهمونداری وپذیرائی از افراد متعدد با سلیقه های مختف ، کار آسونی نبود ،

غیراز اون مسئله ابوالفضل ،بیماریهای گاه وبیگاهش ،بیش فعالی و کارهای خطرناک وعجیب و غریبش که فقط باید مثل دوتا فرشته رقیب وعتید ۲۴ ساعته باهاش بودم ومراقبت میکردم و تازه مدرسه هم که فرستادمش باید میرفتم کنارش می نشستم تا یه بلائی سر یکی نیاره.......

با همه این احوالات وباقی مسائل که نگفتم ومجالش نبود چقدر میتونستم وقت برای درس خوندن بذارم؟

اما همت کردم واز خواب وخوراکم و باقی اموراتم میزدم ، بعد عید نشستم وقاطعانه مشغول شدم

البته رشته انسانی رو هم که قربونش برم یه کامیون کتاب بود که باید میخوندم ومن هم که هیچ میلی به فلسفه ومنطق وتاریخ وجغرافیا و...... نداشتم ورسما گذاشتمشون کنار ومشغول درسهای شیرین ادبیات وعربی و معارف شدم والحمدلله نمرات من هم خوب بود.

                    

القصه خبر قبولی ورتبه م مثل توپ توی شهر پیچید ودوستان منو باتبریکاتشون و معاندان هم با سکوتشون شرمنده کردن .

نظرات هم برای انتخاب رشته مثل بارون بهار سرازیر شد ، حالاهمون دوستان هم دودسته شده بودن

یه عده می گفتن شهرها یا رشته خوب بزن و رتبه تو حروم نکن و از همین حرفا  که الکی سر تکون میدادم و تائیدشون میکردم

و بعضی دیگه هم شرایط زندگی و ابوالفضل ومشکلات خاص خودش ومهمتر ازهمه تخصص وعلاقه من رو به رشته خودم یعنی "علوم قرآنی " متذکر میشدن و بهترین گزینه رو همون دانشکده توی شهر میدونستن که صد البته تمام هدف من هم از کنکور ودرس خوندن وروود به این دانشکده بود

هم داخل شهر ونزدیک خونه ای که تازه خریده بودیم بود وحتی احتیاجی به تاکسی هم نداشت برای رفت وآمد واینکه روزانه بود واز دانشگاههای محترم غیرانتفاعی وپیام نور نبود ....و علاوه بر بار علمی ، بار معنوی بالائی هم داشت وخلاصه اینکه..........عشق من...... اونجابود.

ومهر آمد و ماهم برگشتیم شهر و خونه نو و.....تا اینکه آقا پسرمون هم همه اینا رو حسابی بکامم فلفلی کرد و بقول معروف از دماغمون درآورد

همون اوائل سال دوتاتشنج بسیار بد داشت .،بستری تو بیمارستان، گیر نیومدن داروهاش بعلت تحریم ، عمل جراحی دندوناش که از دم خراب بودن ، رفت وآمدهای مکرر ما به تهران وپیگیری مسائل درمانیش،

افتادن بوفه روی سرش وشکستن انگشتاش و....خرده بیماریهای دیگه ....

همه اینا کمی منو تورفتن به دانشگاه دچار تزلزل کرد اما باید میجنگیدم و دربرابر بارش مشکلات باید چتر صبری به سرم مینداختم

والحمدلله الان هم نزدیک امتحانات  ترمه  و من موندم ودرسهای تلنبار شده که حتی وقت مرور هم ندارم

......................................وای چقدر حرف زدم....................................................

                                                                         برام دعاکنید ................................یاعلی

  

   

نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1391ساعت 7:37 بعد از ظهر توسط سایه| |

بسمک یا معشوق الحسین

الحمدلله که بعد مدتها دوری تونستم دوباره وارد این محیط بشم ونوشتن رو از سر بگیرم اما..........

تواین ایام که همه جا خیمه های عزای حسین برپاست پس بهتره به احترام امام شهیدم تمام قامت بایستم ودست برسینه سلامی عرض کنم و این کلبه کوچیک رو با یاد وعطر حضورش رونق ببخشم

 

                      

                                                                                              یاعلی

 

      

نوشته شده در جمعه سوم آذر 1391ساعت 7:3 بعد از ظهر توسط سایه| |

و هوالرزاق                               

حس وحال خوبیه که بعد ۱۵سال دوری از درس وکتاب و تست ، بخوای دوباره کنکور بدی

پارسال که داشتم ثبت نام میکردم فکرنمیکردم که اینقدر برام مهم وشیرین بشه

خیلی روزهای خوبی  بود  وقتی توی راهی که قدم گذاشتم به حقیقت این راه وعاقبت خوشش یقین داشتم اصلا برام سخت نبود مخصوصا اینکه از رشته ریاضی برگردی وانسانی هم امتحان بدی

نداشتن آشنائی با درسهای این رشته ،خوندن توی خونه بدون استاد مخصوصا باداشتن یه بچه شیطون که دائما از سروکولت بالا بره،گیراوردن کتابها اونم مال چندسال پیش،مخالفت عده زیادی از دوروبریات و حتی مخفی نگه داشتن از بعضیا ،جنگیدن با افکار خرافی که درس خوندن رو توی این موقعیت مسخره وبی اساس میدونن،شرایط سخت زندگی تو منطقه ای محروم و......

اینا سختیهای راه بود که شاید هر کسی از  مجموعش نتونه بربیاد اما اون چیزی که منو تو این راه ثابت قدم داشت تا امروز علل شیرینی بودند که فکر کردن وحمایت معنوی اونا باعث شد تابا اراده وعزمی راسخ بمونم

اول ازهمه توکل برذات احدیت بود وحمایتهای حضرتش،چون شواهد و الطافی که بهم میرسید همه منو به این مهم میرسوند که این راهی روشن و به اراده اونه که میتونم پیش ببرم،

دومیش هم: وجود دوست خوبم" آزاده" بود که گرچه در حکم یه رقیب بودیم ودورازهم،اماحضورش و نفس گرمش توی توضیح بعضی از اشکالاتم ، امیدواری وروحیه بالای اون که همیشه باعث تجدیدقوای من میشد خیلی دلگرمم میکرد

وجدای از همه اینها دیروز وحالتهای معنویمون ،بحثهای قشنگ دینی و ادبی و درسی که باهم میکردیم باروحیه بالابوآمادگی کامل وبدون کمترین استرس ودلهره ای بالاخره

رفتیم امتحان دادیم وبعد امتحان هم باآرامش خاطر ورضایت قلبی از ناشی که کردیم ونتیجه ای که خواهیم گرفت  از سر جلسه برگشتیم وتنها چیزی که برامون موند توکل به خدا وباور توانائیهامون بودتا از تلفیق ایندو چه حاصلی عایدمون بشه؟

نوشته شده در شنبه دهم تیر 1391ساعت 7:14 بعد از ظهر توسط سایه| |

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
Design By : Night Melody